دیروز بد ترین روز عمرم بود روزی که بهترین دوستمو از دست دادم دوستی که فقط و فقط چهار روز از
خدمت سربازیش مونده بود چقدر ارزو داشت که کارت معافیشو بگیره بعد بیاد بره سر کار تا تو مخارج
خونه کمک بابای پیرش باشه ارزو داشت ازدواج کنه تشکیل خانواده بده ...از چند روز پیش رطب ماه
رمضانشو خریده بود تا شبا افطار کنه اما افسوس و صد افسوس که اجل مهلت نداد وای از این زمونه بی
وفای بیرحم که به جونیش هم رحم نکرد به پدر و مادر پیرشم رحم نکرد به من که بهترین دوستش بودم
و الان دارم دیونه میشم چی میشد اون تصادف لعنتی اتفاق نمی افتاد چطور خدا راضی شد جونشو
بگیره؟ نمیدونم چطور از این به بعد به زندگیم ادامه بدم .....

من به سوگ نشسته ام .......
به سوگ او که پاک بود و
مظلوم رفت...