جاده ی

باران نخورده

زیر قدم های بی قرار تو

هلاک می شود ،

آنگاه که

تردید رفتن

باور رسیدن را

کودکانه به بازی می گیرد

در شب شومی

که ابرها در آغوش غبار گرفته ی آسمان

تب کرده اند!

و

بن بست نم گرفته،

کوچه ها را جار می زند

وقتی

واپسین گامهای از نفس افتاده ات

تقارن خطوط خاک را

به هم می ریزند

در آخرین لحظه ی رسیدن!