کاسه ای اب...
رفتم
...
به همانجا که صدای نفس های عشق
هنوز گهگاه گوش را می نوازد
دیشب بود انگار
آن شب سرد خاطره ها
و تو
که بودی و نبودی
تاب خوردم مثل همیشه
آرام و بی صدا
با طعم حسرت و اشک
و این بار تنها
صدایی نبود
و حتی سایه ای از تو
و دستی که از پشت
ناگاه چشمانم را بگیرد
هیچ نبود
هیچ
اما
اشک چه بی ریا می آمد
صدایت کردم
نشنیدی ؟
نه ؟
با تو هستم قدیمی
با تو نجواها داشتم
از عمق حسرت و سرما
که فقط
خیابان شنید و تاب و سنگهای زیر پاهایم
نیامدی باز
در آخرین شب میعاد
به تماشای کرم کوچک ابریشم
حتی برای ریختن کاسه ای آب در پی مسافر!!!
...
به همانجا که صدای نفس های عشق
هنوز گهگاه گوش را می نوازد
دیشب بود انگار
آن شب سرد خاطره ها
و تو
که بودی و نبودی
تاب خوردم مثل همیشه
آرام و بی صدا
با طعم حسرت و اشک
و این بار تنها
صدایی نبود
و حتی سایه ای از تو
و دستی که از پشت
ناگاه چشمانم را بگیرد
هیچ نبود
هیچ
اما
اشک چه بی ریا می آمد
صدایت کردم
نشنیدی ؟
نه ؟
با تو هستم قدیمی
با تو نجواها داشتم
از عمق حسرت و سرما
که فقط
خیابان شنید و تاب و سنگهای زیر پاهایم
نیامدی باز
در آخرین شب میعاد
به تماشای کرم کوچک ابریشم
حتی برای ریختن کاسه ای آب در پی مسافر!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 13:36 توسط محسن
|