X
تبلیغات
زندگی - آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود...

زندگی

زندگی وعشق

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود

نقش عشق و اروز از چهره دل شسته بود

عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود

لب همان لب بود.اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

در دل بيدار خود جز دين رسوايي نداشت

گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف

گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود

در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ

آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود…


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:3  توسط محسن   |