تبليغاتX
زندگی
زندگی
زندگی وعشق
خزان

دست کدامين خزان چيد،گل هاي پيراهنت را؟

آن سان که اين باغ نشنيد،يک برگ ناليدنت را

رخساره مهربانت،تلفيق خورشيد و باران

مي بينم امروز و هرروز،در اشک خنديدنت را

من مي نوشتم(فقط غم)،تو مي سرودي (فقط عشق)

عشق از ميان رفت و غم ماند؛آيينه شد بودنت را

زيباترين بوته بودي،با روح گل مي سرودي

کابوس ها زوزه کردند،يک نيمه شب چيدنت را

آن کودک شاد ديروز،آشفته بر گور....امروز

مي بارد از چشم پر سوز،شب هاي باريدنت را

شب هاي روياي شاداب،شب هاي لبخند و مهتاب

باران لالايي و خواب،باران بوسيدنت را

پروانه هاي تبسم،در چشم هايت فسردند

ای جان؛کدامين خزان چيد،گل هاي پيراهنت را..


سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 7:38| نویسنده :  بی نام | 
شادی
زندگی بسیار ساده‌ای دارم، با این حال، بعضی از شب‌ها از شدّت هیجانی که به خاطر روز بعد دارم، خواب به چشمانم راه پیدا نمی‌کند. من از هر کاری که می‌کنم، لذّت می‌برم

ما همیشه، خوش‌بختی را در محیط بیرون جستجو می‌کنیم، در حالی که خوش‌بختی، فقط در وجود خود ما یافت می‌شود

بیشتر مردم که همواره در تکاپوی به دست آوردن شادی و شادکامی‌اند، آن را برون از خویش می‌جویند. آنان می‌کوشند رضایت خاطر را از کسی و یا چیزی بستانند. چنین طرز فکری، اشتباهی فاحش است؛ چرا که سرچشمه شادمانی و رضایت خاطر، در قلب و ذهن شماست که از طریق اندیشه، به بیرون فرستاده می‌شود.

خوش‌بختی، هنر یافتن یک چیز مثبت در هر چیز منفی است. خوش‌بختی، در به دست آوردن چیزهایی که نداریم نیست؛ بلکه در خشنود بودن است با همان چیزهایی که داریم

خوش‌بخت‌ترین مردم، کسی است که خوش‌بختی را در خانه خود جستجو کند

در دنیا، جای کافی برای همه هست. پس به جای این که جای کسی را بگیری، سعی کن جای خودت را پیدا کنی.

 

یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 13:25| نویسنده :  بی نام | 
من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد ...
من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد  ...


                                             قفسم برده به باغي و دلم شاد کند ... 


چه مغرورانه اشک ريختيم چه مغرورانه سکوت کرديم چه مغرورانه التماس کرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم کرديم هديه خداوند را از هم پنهان کرديم...


 در اين شهر صداي پاي مردمي است که همچنان که تورا مي بوسند طناب دار تورا مي بافند (مردمي که صادقانه دروغ ميگويند)


براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني
يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که
خودش را به اعماق دره ها پرت کند ...

چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 15:54| نویسنده :  بی نام | 
پسر و دختر

 

تفاوت قلب دختران و پسران! قلب پسرها مثل پارکينگي است که هيچ وقت تابلوي ظرفيت تکميل بر در آن ديده نميشود و اما قلب دخترها مانند فرودگاهي است که مدت ماندن يک هواپيما در آن بستگي به فرود هواپيماي بعدي دارد!!!

وقتي يک دختر حرفي نميزند ميليونها فکر در سرش مي گذرد وقتي يک دختربحث نميکند عميقا مشغول فکر کردن است وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم يعني اصلا حال خوبي ندارد وقتي يک دختر به تو خيره مي شود شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي

سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 18:35| نویسنده :  بی نام | 
دختر خانمهای دم بخت بخونن.........
چند توصیه ی خوب برای دختر خانومایی که میخوان قاطی خروسا بشن...

البته خارج از شوخی بعضی از اینا اگه توسط دختر خانوما رعایت بشه خیلی به نفع خودشونه


مخصوصا اگه دوست دارن ازدواج کنن


1- در معرض دید باشید، گذشت اون زمان که می‌گفتن: من اون دختر نارنج و

ترنجم که از آفتاب و از سایه می رنجم.

2- تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج کنید، اگه موندن چه بهتر، نموندن

دورشون رو خط بکشید

3- پسر‌های فامیل بهترین و در دسترس‌ترین طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپیدشون.

4- توی اجتماع بر بخورید، با مردم قاطی شید، با ننه صغرا و بی‌بی عذرا نشست

و برخاست کنید، همینا هستن که شادوماد می‌سازن واستون.

5- در پوشش دقت کنید، لباس چسب و کوتاه فقط آدمای بوالهوس رو دورتون جمع

می کنه، یه پوشش سنگین و اندکی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.

6- مهمون که میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی کنید، خلاصه یه چشمه بیاین که

بعله ما هم هستیم.

7- سعی کنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره که مامانه بتونه جلوی در و

پز بده که دخترم قربونش برم اینجوریه و اونجوریه...

8- تا مامانه و باباهه می‌گن دخترمون دیگه وقته عروسیشه سرخ نشین و در برید،

در حرکات و سکناتتون این نظر رو تایید کنید و دنبالشو بگیرید.

9- عوض اینکه توی جریانات عشقی خیابونی و زودگذر غرق بشیدیه خورده به فکر زندگی آینده‌تون بشید و اینقدر از این دست به اون دست نرید چون...!
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 14:31| نویسنده :  بی نام | 
مهلت موندن یه نفس بود.....

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدانگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

 

من که تو بن بست غربت سهمی از آوار پاییز

فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه ی من چه حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

 

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم ....

معین

 

یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 20:36| نویسنده :  بی نام | 
انسان شناسی

خدا خر را آفريد و به او گفت: تو بار خواهي برد، از زماني که تابش
آفتاب آغاز مي شود تا زماني که تاريکي شب سر مي رسد. و همواره بر
پشت تو باري سنگين خواهد بود. و تو علف خواهي خورد و از عقل بي
بهره خواهي بود و پنجاه سال عمر خواهي کرد و تو يک خر خواهي بود

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من مي خواهم خر باشم، اما پنجاه
سال براي خري همچون من عمري طولاني است. پس کاري کن فقط بيست سال
زندگي کنم و خداوند آرزوي خر را برآورده کرد...


******************************************


خدا سگ را آفريد و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهي
بود و بهترين دوست و وفادارترين يار انسان خواهي شد. تو غذايي را
که به تو مي دهند خواهي خورد و سي سال زندگي خواهي کرد. تو يک سگ
خواهي بود.

سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سي سال زندگي عمري طولاني است.
کاري کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوي سگ را برآورد...

 

******************************************

خدا ميمون را آفريد و به او گفت: و تو از اين سو به آن سو و از اين
شاخه به آن شاخه خواهي پريد و براي سرگرم کردن ديگران کارهاي جالب
انجام خواهي داد و بيست سال عمر خواهي کرد.و يک ميمون خواهي بود.

ميمون به خداوند پاسخ داد: بيست سال عمري طولاني است، من مي خواهم
ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوي ميمون را برآورده کرد.

 

******************************************

و سرانجام خداوند انسان را آفريد و به او گفت: تو انسان هستي. تنها
مخلوق هوشمند روي تمام سطح کره زمين. تو مي تواني از هوش خودت
استفاده کني و سروري همه موجودات را برعهده بگيري و بر تمام جهان
تسلط داشته باشي. و تو بيست سال عمر خواهي کرد.

انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت
کمي براي زندگي است. آن سي سالي که خر نخواست ، آن پانزده سالي که
سگ نخواست و آن ده سالي که ميمون نخواست زندگي کند، به من بده.

و خداوند آرزوي انسان را برآورده کرد...


و از آن زمان تا کنون انسان فقط بيست سال مثل انسان زندگي مي
کند…!!!

و پس از آن،ازدواج مي کند و سي سال مثل خر کار مي کند مثل خر زندگي
مي کند ، و مثل خر بار مي برد…!!!

و پس از اينکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه اي
که در آن زندگي مي کند، نگهباني مي دهد و هرچه به او بدهند مي
خورد...!!!

و وقتي پير شد، ده سال مثل ميمون زندگي مي کند؛ از خانه اين پسرش
به خانه آن دخترش مي رود و سعي مي کند مثل ميمون نوه هايش را سرگرم
کند...!!!
 

و اين بود همان زندگي که انسان از خدا خواست !!!

البته اين مطلب طنزه ............ و ما هيچ وقت به شخصيت خودمون توهين نمي كنيم ! كسي ناراحت نشه !

چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 11:16| نویسنده :  بی نام | 
سرگردان
عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است .... زندگی برگ بودن در گذر باد نیست امتحان ریشه هاست ازخدا التماس کردم تا عشقت را بر سر راهم قرار دهد اما اکنون از اعماق جان خسته ام فریاد بر می اورم نفرین قلبم بر تو باد در بن بست هم راه آسمان باز است ، پرواز بیاموز!!!! محبت روزهای گم شده را دردستانم جستجو نکن، من عهد زندگی بسته ام. بی‌اراده متولد می‌شویم. بی‌اختیار زندگی می‌كنیم. بدون اینكه بخواهیم میرویم..........
 

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 11:55| نویسنده :  بی نام | 
اسوه شجاعت
 

آمده ام

اینبار با دنیایی از دلتنگی

 

آمده ام تا باز هم تو تنها کس تنهاییم باشی

 

با من

منی که خسته ام از تکرر ثانیه های سرد بی کسی

 

تو که شاهد تمام ثانیه های این شکنجه ی نا تمامی

 

خودت بگو:

                               تاکی؟

 

 

تو که باور داری

که آسمان این شهر آبی نیست

 

بگذار به پرواز دلخوش باشم

به تماشای ماه

 

و تماشای ثانیه های اشکبار تنهایی کسانی که تو را دارند و تنها هستند...!!!

 

کاش باز هم کنار شب بوهای باغچه

نشانی از تو می یافتم!

 

کمکم کن باز هم با معجزه ی نگاهت عبور کنم

 

نمی خواهم رد پای بی کسی را در چشمان کسی بیابم که تو را دارد

 

تو که سایه ی حضورت تمام حجم این شهر خاموش را فرا گرفته

 

 

 

یاریم کن مثل همیشه

 

با من باش مثل همیشه

 

 

بی تو بودن باور بیهودگی است!

میلاد قمر بنی هاشم بر عموم شیعیان مبارک باد......

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 12:39| نویسنده :  بی نام | 
کجا رفت آن داستان های قشنگ؟؟؟

گاو ما ما مى کرد

گوسفند بع بع مى کرد

سگ واق واق مى کرد

و همه با هم فریاد مى زدند حسنک کجایى

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت هاى زیادى است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تى شرت هاى تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جاى غذا دادن به حیوانات جلوى آینه به موهاى خود ژل مى زند.

موهاى حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهاى خود گلت مى زند.

دیروز که حسنک با کبرى چت مى کرد. کبرى گفت تصمیم بزرگى گرفته است. کبرى تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت مى کرد. پتروس همیشه پاى کامپیوترش نشسته بود و چت مى کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمى دانست که سد تا چند لحظه ى دیگر مى شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

براى مراسم دفن او کبرى تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روى ریل ریزش کرده بود. ریزعلى دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلى سردش بود و دلش نمى خواست لباسش را در آورد. ریزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبرى و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلى بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالى است که کوکب خانم همسر ریزعلى مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایى دارد او فامیل هاى پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیاى ما خیلى چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب هاى دبستان آن داستان هاى قشنگ وجود ندارد............

دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 21:20| نویسنده :  بی نام | 
مطالب پیشین
  1. خزان
  2. شادی
  3. من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد ...
  4. پسر و دختر
  5. دختر خانمهای دم بخت بخونن.........
  6. مهلت موندن یه نفس بود.....
  7. انسان شناسی
  8. سرگردان
  9. اسوه شجاعت
  10. کجا رفت آن داستان های قشنگ؟؟؟
  11. گوسفند عاشق........
  12. آدمها.....
  13. قدرت کلمات
  14. کاش.....
  15. این روزها......