دست کدامين خزان چيد،گل هاي پيراهنت را؟
آن سان که اين باغ نشنيد،يک برگ ناليدنت را
رخساره مهربانت،تلفيق خورشيد و باران
مي بينم امروز و هرروز،در اشک خنديدنت را
من مي نوشتم(فقط غم)،تو مي سرودي (فقط عشق)
عشق از ميان رفت و غم ماند؛آيينه شد بودنت را
زيباترين بوته بودي،با روح گل مي سرودي
کابوس ها زوزه کردند،يک نيمه شب چيدنت را
آن کودک شاد ديروز،آشفته بر گور....امروز
مي بارد از چشم پر سوز،شب هاي باريدنت را
شب هاي روياي شاداب،شب هاي لبخند و مهتاب
باران لالايي و خواب،باران بوسيدنت را
پروانه هاي تبسم،در چشم هايت فسردند
ای جان؛کدامين خزان چيد،گل هاي پيراهنت را..











