تبليغاتX
زندگی

زندگی

زندگی وعشق

لحضه رسیدن

جاده ی

باران نخورده

زیر قدم های بی قرار تو

هلاک می شود ،

آنگاه که

تردید رفتن

باور رسیدن را

کودکانه به بازی می گیرد

در شب شومی

که ابرها در آغوش غبار گرفته ی آسمان

تب کرده اند!

و

بن بست نم گرفته،

کوچه ها را جار می زند

وقتی

واپسین گامهای از نفس افتاده ات

تقارن خطوط خاک را

به هم می ریزند

در آخرین لحظه ی رسیدن!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 23:23  توسط محسن   | 

شبنم

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
 من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
 ناگهان حس کردم
که کسی
 آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
 می چکید از گل سیب...
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 13:10  توسط محسن   | 

پرواز او

هیچ می دانی چقدر زود پر کشیدی؟ حتی زودتر از گنجشک کوچکی که سحرگاه بر

شاخه صبح نشست و بر گونه های سردم بوسه زد. هیچ می دانی پس از رفتنت

 شب بوها چقدر زود به خواب رفتند؟ حتی زودتر از آنکه سر بر شانه های مهربانشان

بگذارم و سراغ تو را از آنها بگیرم. تو رفتی و من تنها مانده ام با برگ های دفتری که در

فراقت سیاه می شوند٬ من ماندم و این سئوال که چرا زود پر کشیدی؟؟؟؟!

مرثیه ام چه زود شروع شد

                      غزل ها ی ام چه بی موقع

                                            در کوچه ها ی مه گرفته

                                                                                 گم شدند

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:36  توسط محسن   | 

به یاد فرشاد عزیزم...

دیروز بد ترین روز عمرم بود روزی که بهترین دوستمو از دست دادم دوستی که فقط و فقط چهار روز از

خدمت سربازیش مونده بود چقدر ارزو داشت که کارت معافیشو بگیره بعد بیاد بره سر کار تا تو مخارج

خونه کمک بابای پیرش باشه ارزو داشت ازدواج کنه تشکیل خانواده  بده ...از چند روز پیش رطب ماه

رمضانشو خریده بود تا شبا افطار کنه اما افسوس و صد افسوس که اجل مهلت نداد وای از این زمونه بی

 وفای بیرحم که به جونیش هم رحم نکرد به پدر و مادر پیرشم رحم نکرد به من که بهترین دوستش بودم

 و الان دارم دیونه میشم چی میشد اون تصادف لعنتی اتفاق نمی افتاد چطور خدا راضی شد جونشو

بگیره؟ نمیدونم چطور از این به بعد به زندگیم ادامه بدم ..... 

Click to view full version

من به سوگ نشسته ام .......


 به سوگ او که پاک بود و 

مظلوم رفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:25  توسط محسن   | 

پرواز...

همیشه رفتن رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت

در بن بست هم راه اسمان باز است

پس پرواز را بیاموز...

            

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:33  توسط محسن   | 

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود

نقش عشق و اروز از چهره دل شسته بود

عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود

لب همان لب بود.اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

در دل بيدار خود جز دين رسوايي نداشت

گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف

گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود

در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ

آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود…


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:3  توسط محسن   | 

کاسه ای اب...

رفتم
...
به همانجا که صدای نفس های عشق
هنوز گهگاه گوش را می نوازد

دیشب بود انگار
آن شب سرد خاطره ها
و تو
که بودی و نبودی

تاب خوردم مثل همیشه
آرام و بی صدا
با طعم حسرت و اشک
و این بار تنها

صدایی نبود
و حتی سایه ای از تو
و دستی که از پشت
ناگاه چشمانم را بگیرد

هیچ نبود
هیچ
اما
اشک چه بی ریا می آمد

صدایت کردم
نشنیدی ؟
نه ؟
با تو هستم قدیمی

با تو نجواها داشتم
از عمق حسرت و سرما
که فقط
خیابان شنید و تاب و سنگهای زیر پاهایم

نیامدی باز
در آخرین شب میعاد
به تماشای کرم کوچک ابریشم
حتی برای ریختن کاسه ای آب در پی مسافر!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 13:36  توسط محسن   | 

کلوچه

زن جواني بسته‌اي كلوچه و كتابی خرید و روي نیمکتی در قسمت ويژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد .

در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود.

وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.

در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد: عجب رويي داره!

هر بار كه او كلوچه‌اي برداشت مرد نيز کلوچه ای برمیداشت. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما از خود واكنشي نشان نداد.

وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: “حالا اين مردك چه خواهد كرد؟”

مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را برای او گذاشت!

زن دیگر نتوانست تحمل کند، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.

وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، که در نهايت تعجب ديد بسته كلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.

مرد بدون اینكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچه‌اش را با او تقسيم كرده بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 9:42  توسط محسن   | 

لابه لای این همه خواب...

دلم از زمین گرفت
دلم از خزان گرفت
دلم از نبودنت گرفت
دل من ــ دل نبود
واژه خواستنی بود محال
جام عشقی بود تهی!

لابه لای این همه خواب
رویای عشق تو هم رفت به خواب
و خودت نآمدی ای عشق
و خودت گپ نزدی ای عشق
و مرا سوزاندی
مرا بردی به خواب
خوابی از جنس ناب!
خواب....!

چه کسی مرا بیدار خواهد کرد؟!
با کدامین بانگ؟!
با کدامین داد!
با کدامین فریاد...
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 8:49  توسط محسن   | 

قصه درد..

چیزی که میتوان در نابودی گفت تنها بودنهاست ...
... قصه ها همیشه به یه قصه گو نیاز دارند و یه گوش..... اما چه کنیم که شهرزاد قصه گو تنهاست و تنها ردی از بودنها موج میزنه و نبودنها سلطه را چنان گستردند که چشمها نیز قابل اعتماد نیستند و سکوت تنها راه فرار در شب است....
آه قصه گو چه خواهی گفت قصه درد مرا چگونه خواهی گفت چگونه از سرمستی ها و راستی ها میگویی برای کشتن دیو دروغ کدام رستم را فرا میخوانی..
میترسم از رستم دروغینت...
قصه درد مرا چه کسی میگوید ...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 8:48  توسط محسن   |